تبليغاتX
میزنم کبریت بر تنهایی ام

میزنم کبریت بر تنهایی ام

به دنبال کسی هستم که با درد آشنا باشد دلش غمگین خودش ساده کمی از جنس ما باشد

سلام

سلام

سلام به همتون

این مدت دیر کردم منو ببخشید . داشتم مغازه جدید راه مینداختم

امیدوارم همتون خوب باشید وسالم................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/12ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان 

من از پشت شبهای بی خاطره

من از آرزوهای دور و دراز

من از خواب چشمان نم آمدم

تو تعبیرروئیای نادیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

مرا با نگاهت به روئیا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپوی دریا ببر   

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

باران بهاری

بلاخره بارون اومد اونم چه بارونی خیلی شدید ۳ سال بود که اینجا بارون نیومده بود وقتی اومد هم واقعا" خوب اومد ۲۰ کیلومتر به ارتفاع ۱ متر آب جاریه........
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان 

بارون......

ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه
دیگه هر جای این دنیا برام مثه یه زندونه
ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم
خراب حال من امشب دارم از غصه میمیرم
ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته اس
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته اس
ببار ای ابر بارونی ببارو گونمو تر کن
مثه بغض دل ابرا ببار این بغضو پر پر کن
نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شد
نه فریاد هم آوازی كولون خلوت ما شد
نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم
نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم
که از فردا گریزونم ...
ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته اس
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته اس
ببار ای ابر بارونی ببار و گونمو تر کن
مثه بغض دل ابرا ببار این بغضو پر پر کن.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

امشب



از آسمان شهر من
سرما می بارد امشب

تو
پشت بخار عینک من گم می شوی
من
پشت حرفهای  کریستف :
"در زندگی حس غریب ناامیدی نهفته است"
تو
به تاراج می برد چشمانت
که میان این همه رنگ
ارغوان گرفته اند
تمام زندگی ام را.
من
تمام که می شود سیگارم
پرانتزی باز می کنم
و در آن
تو را
خودم را
و کریستف را
زندانی می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

سلام سلامی از روی دل تنگی . سلامی از روی دلگیری . چقدر سخته هزار تا آشنا دوروبرت باشن اما احساس غربت کنی . چقدر سخته تمام توانتو بکار بگیری که بهترین کاره ممکن انجام بدی اما یباره ...................

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

دلگیری

 

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

                  وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

                                 آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

             عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق؟؟؟!

گـفـتن واژه ی حق سنگـین است

من دگـر خـسته شـدم

می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ

این همه مورد خوب .............

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

سوختم خاکسترم را باد برد....... 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

شب تاریک وسیاه

     شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش:

             من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

                به امیدی که تو فانوس شب من باشی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

مینویسم برای تو, تو آشنا



هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن .............                                        

هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن............

هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن..............

هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن...............

هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی...

هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی، بیشتر حقتو میخورن...............

هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن

                        با همه اینها باز سعی كن خودت باشی............
      

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

من صبورم اما

 صبورم اما ...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خود می بندم

من صبورم اما ...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم ! وبه یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما ...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما ...

آه ...

 این بغض گران صبرچه ميداند چیست!...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  | 

تنهایی و غمگینی ام

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط شمع سوزان  |